غروب جمعه نوشت
غروب جمعه. دلم صد البته که گرفته. دلم صد البته که یک چیز هیجان انگیز تر از نشستن گوشه ی خانه و وبلاگ به روز کردن میخواهد. دلم صد البته که کسی غیر از خودم را برای به فاک رفتن جمعه اش پیدا نمی کند که سرزنش کند.
خب حقیقتش این است که تصمیم گرفته ام که ماشین بخرم. پول هم ندارم البته. هی به راه های جدید پول در آوردن فکر میکنم و هی دارم سعی میکنم که پس انداز کنم البته مثلن "ح"، می گوید پول پس انداز کردن برای خرید ماشین بی سلیقگی ست. من؟ فکر میکنم که اگر من هم ماشین شخصی و چه بسا راننده ی شخصی داشتم می توانستم کامنت مشابهی به دیگران بدهم. تا آن روز البته، پول پس انداز کردن برای ماشین خریدن خیلی خیلی هم ایده ی محشری ست به نظرم.
بعد حالا مثلن فکر میکنم اگر ماشین داشتم، می رفتم توی پارکینگ و ماشینم را سوار می شدم و می رفتم یک خراب شده ای. چمی دانم کجا. زنگ می زدم به یک دوستی و می رفتم در خانه اش با هم می رفتیم یک خراب شده ای بیشتر از گوشه ی خانه نشستن خوش می گذراندیم.
بعد خب حالا، در این آخر هفته ی مزخرف باید بنشینم یک مطلبی بنویسم برای وبسایت این کلینیکی که توش کار می کنم. مطلب را البته از قبل آماده کرده ام، باید الان تایپش کنم. بریزم روی فلش، فردا بدهم به رئیس، خودش بگذارد توی سایت. بعد او اصرار خواهد کرد که بیا من برات اکانت بسازم، یادت بدهم خودت چطور می توانی بروی سایت را به روز کنی. من؟ کو حوصله اش؟
یک کمی دیرتر شاید بروم تا نانوایی و نان بخرم. یک ایده ی خلاقانه ای هم به ذهنم رسیده که میخواهم یک چیزی درست کنم برای اتاق خوابم. امروز صبح که ساعت را گذاشته بودیم روی هشت و نیم که بیدارمان کند و بعد من آن ور تخت که رو به پنجره بود بود خوابیده بودم و نمی شد بروم پشت شانه هاش پناه بگیرم و آفتاب بی حیا از ساعت شش و نیم تا هشت و نیم، صاف از توی پرده ی حریر پنجره رد می شد و می تابید توی چشمهام به ضرورتش پی بردم و سه، چهار ساعت بعد دقیقن فهمیدم که چی میخواهم درست کنم. خیلی خیلی هم از طرحی که توی سرم ریخته ام هیجان زده ام و تو تل یو د تروث، خودم هم می دانم که به احتمال زیاد درستش نخواهم کرد. می دانید؟ من اصولن یک آدمی هستم که فقط ایده دارد. ایده های خیلی خیلی خلاقانه ای هم دارد ولی یا انجامشان نمی دهد، یا تمامشان نمی کند. اشکالی هم ندارد. همان ذوق و انرژی و هیجان اولیه برایم کافی ست. کار که طولانی بشود من انگیزه ام را از دست می دهم. خب حالا دارم فکر می کنم که برای ساختن این چیزی که توی سرم است، باید بروم خرید. امشب؟ اگر بتوانم که خودم را تا مغازه هه بکشانم که خیلی عالی ست. وگرنه که فردا مثلن.
آخ الان من و کودک درونم داریم کلی از همین هیجان احمقانه ای که برای خودمان درست کرده ایم لذت می بریم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٩ ب.ظ توسط نگار
