آ مثل کلمه


......

ساعت نه و نیم شب بود. پیرمرد آمد و ازم عذرخواهی کرد که دیروز تلفن نزده. لبخند زدم و جواب دادم که می دانم سرش شلوغ است. گفت من پایین توی ماشین منتظرت هستم. بیا توی راه حرف بزنیم.

ساعت نه و نیم شب بود و من بعد از دوازده ساعت کار مداوم و دو شب بی خوابی قبل ترش نای قدم برداشتن نداشتم. تمام تنم توی یک خستگی و درد ِ آزار دهنده ای بود. صبح سوار اتوبوس شلوغ و گرم شده بودم و رفته بودم سر کار. کار کلینیک سخت است ولی یک روزی مثل امروز که آرامش و خوشحالی را توی چشم های آقای سین که دارد تلاش می کند زندگی زناشویی اش را نجات بدهد می بینم از خودم راضی می شوم. برام هیچ چیزی با ارزش تر ازین نیست. من از آن تیپ هایی هستم که به طور دائمی و خستگی ناپذیر در حال قضاوت کردن خودم هستم و خیلی لحظات محدودی هستند که توی دادگاه خودم، تبرئه بشوم. بیشتر اوقات متهمی هستم که به اندازه کافی خوب و زیبا و موفق و پرتلاش نیست.

ظهر تعطیل شدم. رفتم داروخانه و زولپیدم خریدم. زولپیدم داروی خواب آور است. دیدم دو شب بیخوابی رسمن از پا درم آورده و با وجود شرایطی که فعلن دارم نمی توانم به این زودی ها انتظار خواب طبیعی درست و درمان داشته باشم. دیشب یک ساعت بعد از اینکه به ف شب بخیر گفتم و او سریع خوابش برد و صدای نفس هاش عوض شد خوابم برد. پنج دقیقه یک بار هم می پریدم و باز تا خوابم ببرد ماجرا داشتم. صبح که بیدار شد که برود سر کار اصلن مغزم به بلند شدن فرمان نمی داد. دوست دارم صبح ها براش چای دم کنم. میز صبحانه بچینم. نیمرو درست کنم. بروم دم در حمام و وقتی در را باز می کند که بیاید بیرون، خودم حوله را بدهم دستش و  وقتی می خواهد برود سر کار تا دم در باهاش بروم. زن سنتی؟ می شود چنین اسمی هم روش گذاشت. ولی من فقط دوستش دارم و از همه ی این کارها لذت می برم. شاید هم یک زمانی برسد که لذت نبرم ولی مگر غیر ازین است که باید دم را غنیمت شمرد؟

این اخلاق را دارم ولی امروز صبح انقدر خسته و خوابالود بودم که وقتی بیدار شدم که لباس پوشیده و آماده ی بیرون رفتن بود و آمد بالای سرم و بوسیدم. تکان نمی توانستم بخورم. هرچند نیم ساعت بعدش خودم باید بیدار می شدم.

خلاصه قرص را خریدم و رفتم محل کار بعد از ظهرهام. ناهار خوردم و معده ام آشوب شد. مهدی بهم قرص نمی دانم چی داد و خوردم و معده آرام گرفت. باز کار کردن مداوم بود تا ساعت نه و نیم شب. این را اضافه کنید به بدن دردی که هر لحظه بدتر می شد و اضطرابی که جانم را به لبم رسانده بود. ساعت نه و نیم پیرمرد آمد و عذرخواهی کرد که زنگ نزده بوده. رفتم پایین و سوار ماشینش شدم و تا برساندم به خانه، حرف هایی را که آماده کرده بودم را زدم. مثبت و پذیرا برخورد کرد.

حالا؟

خالی ام. انگار که شوکه باشم. نشسته ام کنار و به روند زندگی م که با حضور پیرمرد عوض شده نگاه می کنم و باورش برام سخت است.

خسته ام. دو هفته است که اضطراب و بی خوابی کلافه ام کرده. حالا ساعت نزدیک دوازده شب شده. می خواهم قرص خوابم را بخورم و بخوابم و فردا به زندگی جدیدم فکر کنم.


نگار

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

پیرمرد زنگ زد و قرار را یک ساعت به تاخیر انداخت. دیشب اصلن خوب نخوابیدم. عصبانیت و به دنبالش تپش قلب خواب برام باقی نگذاشته بود. با پیرمرد ساعت ده قرار داشتم که بیاید دنبالم و ببردم آن سر شهر که جایی را نشانم بدهد. قرار مهمی بود و دوست نداشتم آدم نامنظم وقت نشناسی جلوه کنم. زود بیدار شدم. برای من آماده شدن هول هولکی معنا ندارد. برای من صبح با عجله معنا ندارد. من در هر حالی که باشم به آن پنج دقیقه ی ساکتی که اخمالو می نشینم توی تخت نیاز دارم. به دوش گرفتن آرام و با حوصله نیاز دارم. صبحانه ام اگر فقط نان و پنیر باشد را هم باید با آرامش بنشینم پشت میز و بخورم. صبحانه ی ایستاده را درک نمی کنم. موهام را با آرامش شانه می زنم. لنزهام را با آرامش می گذارم تو چشمهام. برای خاطر همه ی اینها صبح ها خیلی زودتر از چیزی که منطقی ست بیدار می شوم.

قرارمان ساعت ده بود و من آماده بودم که پیرمرد زنگ زد و عذرخواهی کرد و قرار را یک ساعت عقب انداخت. حالا یک موجودی هستم که تپش قلب دارد از پا درش می آورد و خوابالود است و از ترس قلبش می ترسد قهوه بخورد.

دیروز رفتم و از ته یک کمدی سی دی آلبوم رومی دو را پیدا کردم. خواننده اش سینا سرلک است. حالا گذاشته ام بخواند و صداش خانه را پر کرده. یادم بیندازید بعدن توی یک پست جدا برایتان از سینا سرلک و معجزه ی صداش وقتی میخواند:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

بگویم.

 


نگار

 

من کلن خیلی اهل آرایش کردن نیستم. در عوض مثلن یه همکاری دارم که میگه من صبح ها به ذوق آرایش کردن بیدار میشم که انتخاب کنم امروز چی بزنم و بیام بیرون. من صبح ها ذوق اینو دارم که کدوم گوشواره و گردنبند و دستبندم رو ببندم. یه روزی که آفتابی باشه و حالم خوب باشه مثلن گوشواره های فیروزه م رو میندازم. یه روزی که دلم گرفته باشه گوشواره قرمزهایی که مولود برام خریده رو آویزون می کنم. امروز صبح می خواستم بیام بیرون. فکر کردم چی کار کنم؟ یادم افتاد به اون گردنبندی که پدرام بهم داده. یه تیکه سنگه لای یه مفتولی که دورش پیچیده. پدرام میگه این سنگه انر‍ژی منفی هام رو ازم می گیره. خلاصه الان دور گردنمه. خودم کجام؟ توی کلینیکم. منشی مون و یکی از مریضامون که یه پیرمرده دارن نور می بارونن به قبر شاه فقید. که زمان شاه ارزونی بود و فیلان بود و بیسار بود.

آخر هفته هم خانواده اومده بودن تهران و تمام وقتم با اونا گذشت. خلاصه دیشب قرار بود با ف بریم بیرون. یعنی ف تا ساعت شیش سر کار بود و بعدش میخواست بره یکی از همکلاسی های دوران لیسانسش رو ببینه و بعد بیاد دنبال من. خانواده بازم بعد از ظهر رفتن بیرون و من نرفتم و گفتم میخوام با دوستم برم. هی منتظر شدم. هی منتظر شدم. خبری نشد ازش. خوابم برد. ساعت ده زنگ زد که ببخشید و من با فلانی بودم، بعد اشکان و امین زنگ زدن و الان با اونام. من؟ طبعن قلبم شکست ولی بعدش گفتم ول کن بابا. حالا این تمام وقت آزاد داشته و نداشته ش رو همیشه با توئه. بذار یه شبم بره با رفیقاش بیرون. بویز نایت آوت داشته باشن. بشینن حرفای مردونه بزنن. حالا حرف مردونه شون در چه حده؟ اون سری داشتیم می رفتیم پیک نیک. این سه تا یه ساعت داشتن در مورد این حرف می زدن که اگه اشکان با تفنگ بزنه کله ی امین رو که راننده است بترکونه، ف که کنار دست امین روی صندلی جلو نشسته آیا می تونه توی اون وضعیت شوک و اینا ماشین رو کنترل کنه یا نه و همه مون می ریم ته دره. چه کنیم والا. مَردن دیگه.

خلاصه خانواده امروز صبح رفتن و دیشب نذاشتن من بخوابم و الان چشمام از زور خستگی و بی خوابی می سوزه و برم یه قهوه درست کنم و بخورم.


نگار

مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند

جرم صاحب نظرانست که دل می بندند.


نگار

روزمره ی روزمره

دو هفته دیگه یه امتحانی دارم که قاعدتن خیلی مهمه ولی من کلن دوست ندارم جدی ش بگیرم و واسه همینم خیلی بی خیال و دلی براش درس می خونم. فقط درین حد که بعدن به خودم نگم درس نخوندی. قبول هم از الان می دونم که نمیشم. مهم نیست.

خبر جدید اینکه از کار کلینیکم استعفا میدم. یعنی تا آخر این ماه بیشتر نمیرم و بعدش تصمیم دارم یه روز برم اتاق رئیسم و بگم که من دیگه از فردا نمیام. ازتون پنهون نباشه که یه جایی اپلای کرده م واسه یه کاری که اولش خیلی خوشبین و امیدوار بودم که بگیرم کاره رو. الان تقریبن امید خاصی برام باقی نمونده. یعنی اون موقع که امیدوار بودم به گرفتنش خب استعفا از کار کلینیک بدیهی بود. حالا که اون موقعیت توی ذهنم یه حال ِ آیا بشه، آیا نشه ای داره واقعن دیگه میخوام از کلینیک بیام بیرون. یه رئیسی دارم که از بابت من داره کلی پول به جیب می زنه و بعد حقوق بخور و نمیرم رو سر ماه با یه حال صدقه طوری میده. از دست خودم عصبانی ام که این موقعیت رو تحمل می کنم. به نظرم می رسه وقتی بزنم بیرون از کلینیک و یهو ببینم اوه، بیکار شدم. درآمدم نصف شد، (نصف نه حالا، دو سوم شد)، بالاخره همت می کنم و می شینم سر اون همه طرحی که توی سرم دارم واسه پول در آوردن. مخصوصن که میم هم خیلی الان وضعیت مشابه منی داره و خیلی هم نظراتمون توی این جور موارد به هم نزدیکه. آره بابا جون. هرکی موفق شده، یه جایی توی زندگی بلند شده و ریسک کرده. (ستاد روحیه دهی به روان شناسان بی پول ِ حقوق بخور و نمیر بگیر)

 

 


نگار

هوای گریه با من

دلم گرفته ای دوست.


نگار

از آنچه بر ما می گذرد.

یک.چند روز پیش ها یک جلسه ی مشاوره ای قرار بود داشته باشم. با یک زن و شوهری. زن و شوهر را خیلی وقت هست که می شناسم و می آیند پیش من. اکثرا آقاهه تنها می آید چون اصل کار ما مربوط می شود به مشکل آقا. چند روز پیش ولی با هم وقت گرفته بودند. خلاصه ساعت قرارشان رسید و آقا تنها آمد. بهش گفتم چی شده؟ خانومت کو؟

گفت: مریضه. دور از جان، داره جان میده.

حالا اگر از احوالات ما بپرسید هم باید بگوییم که: مریضیم و دور از جان شما، داریم جان می دهیم.

دو. من عاشق اینم که صبح ها که می روم سر کار، روزنامه همشهری بخرم. ساعت یازده که شد، یک فنجان چایی یا قهوه برای خودم بریزم و بنشینم سر صبر آگهی هاش را بخوانم. کلن نیاز خاصی هم ندارم که بدانم خانه یا ماشین چند است و کجا دارد کی را استخدام میکند ولی این آگهی خوانی یک لذت عجیب و باحالی دارد.

سه. سال هشتاد و شیش هم عاشق یک آدمی شده بودم. بعد مناسبات ما در چه حد؟ این آدم را دو تا سه بار در هفته می دیدم. از یک ساعت قبل از دیدنش هم قلبم توی حلقم می زد از شدت هیجان. رابطه ولی بسیار رسمی و اینها. یک سال طول کشید که توانستم به اسم کوچک صداش کنم. خیلی هم تصادفی. یعنی اینطور که از بس بهش فکر میکردم اسمش توی سرم بود. بعد خواستم یک آدم دیگری را که دوستم بود صدا کنم، طبعن با صمیمیت و اینها، یکهو دهنم باز شد و به جای اسم آن دوست اسم این یارو از دهنم بیرون آمد. خیلی لوند و صمیمانه و طرف برگشت و گفت بله؟ من هول شده بودم و دست و پام را نمی توانستم جمع کنم. بعد خب رابطه در همان حد هم ماند ها. هیچ کداممان قدم جلوتر نگذاشتیم. در حد همان فلرت های بی ضرر که من مثلن می فهمیدم تولدش آبان  است و می گفتم البته که باید با آن چشم ها آبان ماهی هم باشید. یا مثلن ایستاده بودم و داشتم به یک چیزی روی دیوار نگاه می کردم و تحلیل و تفسیر و برنامه ریزی و ازین دست مزخرفات (شما یک درصد فکر کن توی یک جایی با آن آدم بوده باشم و تمرکز این کارها برام مانده باشد)، می آمد و از پشت بغلم می کرد و یک جمله ای می گفت توی گوشم و کل ماجرا را اینطور برگزار می کرد که انگار همه چیز خیلی کول و طبیعی و نو بیگ دیل است. براش اسمس می زدم که دلم برایتان تنگ شده و جواب می زد که با طناب خودت را از پشت بام حلق آویز کن و این البته الان به نظر شما هیچ حالت فلرت ندارد ولی خب شماها از زمینه ی رابطه که خبر ندارید. اگر خبر می داشتید می فهمیدید که چه فلرت زکسی ِ خشن ِ ترن آن کننده ای بوده. هولی شت. خلاصه که جفت مان می دانستیم که دست و پایمان بسته است و از یک حدی نباید جلوتر برویم و مدیون هستید اگر فکر کنید که طرف، "مرد ِ زن دار" بوده. من کلن شاید آدم مزخرفی بوده باشم ولی مسلمن عین حرف نیکی کریمی توی فیلم "نیمه پنهان" مرد ِ زن دار برایم یعنی پدر. برادر. بسته بودن دست و پایمان به یک چیزهای دیگری مربوط می شدند از جمله به بی دست و پایی و خاک بر سر بودن من. یعنی به خودم توی آن دوره نگاه می کنم و یک دختربچه ی خیلی ترسو و خجالتی ِ بی جسارتی می بینم که می ترسید ریسک بکند. بگذریم. همه ش یادش بودم این چند روز. حالا که نوشتم راحت شدم.

چهار. ترک سیگار پیش می رود. سخت است و گاهی هم می کشم ولی از پیشرفت خودم راضی ام.


نگار

از درفت ها

حالا این روزها که به هم ریختگی هورمون ها به فاکم داده و از شدت افسردگی دلم می خواهد از سر کار اخراجم کنند که بتوانم خودم را به خانه برسانم و بخوابم، خوب تصویر واضحی از خودم دارم. می بینم که صبح به زحمت بیدار می شوم و لنزهام را می زنم و همین می شود تنها عنصر اضافه صورتم. با همان پوست رنگ پریده و بی آرایش می آیم بیرون، تاکسی سوار می شوم، سر کار می روم و بر می گردم. می دانم که تا چند روز دیگر افسردگی خوب خواهد شد و این باعث می شود حواسم به خودم باشد.

به تابستان هشتاد و نه فکر می کنم و هیچ تصوری از خودم ندارم. جز آن چند باری که صبح بیدار شدم و به صورت خودم توی آینه نگاه کردم. یادم هست که لاغر شده بودم، چشم هام گود افتاده بود توی یک کاسه ی کبود و نگاهم از همه چیز فرار می کرد. نمی دانم آدم ها تابستان آن سال من را چطوری دیده اند. نمی دانم آن روزهایی که می رفته ام سر کار و بر می گشته ام چه شکلی بوده ام. یادم هست آن یکشنبه ی لعنتی یک وقتی توی آن تعطیلات یک هفته ای بود که سر کار نمی رفتم. یادم هست که تا ساعت دوازده شب، قاطی آن همه جمعیت و شلوغی و شعار و فریاد، موبایلم را از خودم جدا نمی کردم چون فکر میکردم منطق این دنیای لعنتی حکم می کند که هر آن زنگ بخورد ولی نخورد. فرداش خودم را زدم به بی خیالی چون فکر می کردم که جلوی چشم تمام دنیا خیت شده ام و الان باید به روی خودم نیاورم و قوی باشم و نشکنم. گریه نکردم. حتی بغض هم و بعد از سه شنبه شکستنم شروع شد و دیگر هیچ چیز یادم نمی آید.

سه ماه تمام، تمام ِ دغدغه ام زنده ماندن و بیرون آمدن از آن گودال سیاهی بود که توش افتاده بودم.

 


نگار

 

یه زمانی هم مسلمون بودم. حالا دیگه نیستم ولی دارم فکر میکنم اگه اون دنیا و حساب و کتاب و بهشت و جهنم که این مسلمونا میگن درست باشه و اینکه هر بدی ای به هرکی بکنی جوابشو توی اون دنیا می بینی، این احمقا و دیکتاتورایی که اینجور مملکت رو به گا دادن قراره اون دنیا مثلن حتی بابت همین امشبی که من نتونستم چشم روی هم بذارم و از اضطراب و دلشوره ی آینده م خواب به چشمم نیومده هم عذاب ببینن؟ یعنی توی جهنم یه دو سه تا گرز آتشین اضافه هم بابت همین بی خوابی امشب من به ماتحت شون فرو بره؟

بعدش فکر می کنم که خب چی بشه؟ من توی این دنیا، من ِ تنها نه، دو سه تا نسل دست کم دارن اینجوری به گای عظما می رن، اون دنیا قراره اینا رو توی آتیش بسوزونن؟ خب چه فایده داره؟ جاش ما رو می خوان ببرن بهشت مثلن؟ میخوام نرم صد سال سیاه. دارم فکر میکنم من واقعن توقعم از زندگی خیلی بالا نیست. می شد توی همین مملکت جهان سومی هم خوشحال و خوشبخت باشم حتی با همین حجاب اجباری، حتی با همین تکنولوژی داغون، حتی با همین قوانین تبعیض آمیز ِ کار اگه هر روز و هر شب سایه ی جنگ روی سرمون نبود. اگه تورم پنجاه درصدی کمرمون رو خورد نکرده بود. اگه دستگاه قضایی مون اینقدر فاسد نبود که تنها وظیفه ش این باشه که بیاد و وسط مهمونی دستگیرمون کنه و بعد برامون هشتاد ضربه شلاق ببره که یا باید بخوریم یا جاش یه ملیون تومن پول بدیم و بعد گنده هاش ثروت مملکت رو بکشن بالا و راست راست راه برن. بعد خب زر می زنم دیگه. اینا همه ش به هم وصلن. نمی شه که یه جاش درست باشه و یه جای دیگه ش نه.

کی میاد جوابگوی این همه فرصت از دست رفته باشه بعدن؟ اصن ما به چی این مملکت دل خوش کردیم؟ که انقلاب بشه مثلن؟ بعدش حکومت ِ دموکراسی اصن بیاد؟ کی مونده که بعدش مملکتو بسازه؟ هرچی نخبه داشتیم که رفتن و دارن میرن؟ دلمون خوش باشه که اصلاحات حلزونی مثلن راه بیفته؟ کو؟ من که هرچی می بینم هی عقب گرد به وانفساس. حکومتی که تازه ترین افاضه ش اینه که توی مهد کودک دیگه رقص یاد بچه ها ندین و جاش لابد باید سرشون سیاه چادر بکشیم و بشینن تواشیح تمرین کنن، اصلاحاتشو دیگه من کجای این دلم بذارم؟

این بارون لعنتی هم که بند نمیاد. یه بند از سر شب شاشیده سرمون. من اگه بارون دوست داشتم که توی همون رشت می موندم. نمی اومدم تهرون. تهرون شهر ِ قشنگیه. شهر قشنگی می تونست باشه اگه هواش رو این همه ماشین و بنزین آشغالی آلوده نمی کردن و میشد آسمونش رو دید. اگه مملکت این همه به گا نبود و توی هر خیابون و چار راهش این همه گدا هی سر راهتو نمی گرفت. این همه بچه ی پابرهنه نمی اومد آویزونت بشه که بهش پول بدی. بچه ای که باید حالا دست کم توی یه خونواده ی متوسط زندگی کنه و بره مهد کودک و خبر مرگ ِ من، همون سیاه چادر بکشن سرش و بگن بتمرگ، تواشیح تمرین کن ولی نرو منت مردم رو بکش که بهت پول بدن که آخر ِ شب همه ش رو یکی ازت بگیره.


نگار

 

و ای کسانی که ایمان آوردید، اگر تصمیم به ترک سیگار گرفتید، به راستی که بهار فصل مناسبی برای این مهم نمی باشد.

دهانتان سرویس خواهد شد.

باشد که پند گیرید.


نگار

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

نگار


نویسندگان
نگار


آرشیو من
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥


لینک دوستان
معتادان گمنام
روزهای زندگی ما
توت فرنگی های نه چندان وحشی
قصه ی من قصه ی تو
راه رفتن مرد مرده
خیابان های سرد شب...
کوبه
silencio
مخفیگاه
روزنوشته های یک تفنگدار دریایی!
بهار تابستان پاییز زمستان...و بهار
پونز نامه
سوئیس
chef moloud
برای خاطر کتاب ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0