من به عنوان یه آدم خوشحال و خوشبخت شناخته میشم. خیلی اوقات توی همین وبلاگ کامنت می گیرم که تو انرژی مثبت میدی به آدم. که خوشحالی. حقیقتش اینه که هستم. بیشتر اوقات هم خودم همین احساس رو دارم. ولی کی می دونه که این خوشحالی و خوشبختی چه حباب نازکیه. چقدر شکننده س. یعنی اصن می خوام بدونم توی این شرایطی که داریم توش زندگی می کنیم چطور میشه خوشحالی ای قوی تر از اینی که من دارم داشت؟ اینی که می گم شکننده س نه به معنی شکایته. من از همین شکننده بودنش هم راضی ام. یعنی فکر میکنم که دارم توی ایران، با این همه بدبختی و بیچارگی، تنها زندگی می کنم و سخت هم کار می کنم و با در آمد بخور و نمیر می سازم و خوشحالم. این دیگه بالاترین کیفیتیه که میشه داشت. مامانم چند روزیه که اینجا پیش من مونده. بعد دیگه سرم رو به کدوم دیوار بکوبم وقتی خانواده ی خودم، مادر خودم میاد و همین خوشحالی نازک رو هم خراب می کنه. من همیشه میگم که خوشحالی و خوشبختی توی چیزای کوچیک، توی جزئیات زندگیه. چیکار کنم وقتی مادرم می دونه که من سالهاست که هیچ خواب راحت ندارم و اگه شبی دو سه بار از خواب بپرم و باز بعدش بتونم بخوابم، به معنی خواب خوب بوده، وقتی می دونه که من از وقتی که باهاشون زندگی میکردم نمی تونستم صدای تیک تیک ساعت رو توی خونه تحمل کنم و همیشه باتری ساعت اتاق خوابم رو در می آوردم و حالا توی کل این خونه فقط یه ساعت دیجیتالی بی قواره دارم که زدمش به دیوار، باز برمیداره باتری میندازه توی ساعت و میاره توی اتاق خواب؟
من کجا می خواستم بیام تهران؟ من که توی همون رشت لیسانسم رو گرفته بودم و کار پیدا کرده بودم و بیمه شده بودم. خودش و بابام یه بند راه رفتن روی مخم که ارشد بخونم. می دونستن که رشته م رو فقط تهران داره. خوندم و قبول شدم و اومدم اینجا. حالا هی می زنه توی سرم که من و بابات چهار ساله که خواب راحت نداریم ازینکه تو اونجا تنهایی. حالا خیر سرم ارشدم رو گرفتم و دارم زندگی م رو میکنم و دوباره برای من زندگی نذاشته که پاشو برو از ایران و دکترا بخون. همه رفتن، تو موندی. من به هر دلیلی که یکی شونم خود تویی، که نمیخوام ازت دور باشم، تصمیم گرفتم فعلن نرم دنبال دکترا و گرفتن این تصمیم هم واسه م راحت نبوده و حالا که واسه خودم یه حباب ازین آرامش ساختم تو هی بیا و بترکونش.
ف همیشه میگه نرین دنبال سیگار توی وسائل بچه هاتون بگردین که عاقبت کاندوم پیدا می کنین. آخه من از دست مادری که به خودش اجازه میده بره سر کمد لباسام چون فکر می کنه نامرتبه و حتی از مرتب کردن لباس زیرهای من هم نمی گذره و عاقبت پیرهن دوست پسرم رو توی کمد پیدا می کنه و می شینه به گریه کردن به کی شکایت ببرم؟
اصن چرا من اینقدر خر بودم که خیال کردم میشه آدم با مامانش دوست باشه و بهش در مورد روابطش بگه؟ من وقتی رابطه قبلی م رو شروع کردم، تصمیم گرفتم که به مامانم قضیه رو بگم. هیچ وقت یادم نمیره. نشسته بودیم توی هال خونه رشت طبق معمول داشت هی ابراز نگرانی می کرد از هنوز تنها و مجرد بودن من، بهش گفتم یه آدمی اومده توی زندگی م. مامانم حتی نگام هم نکرد. بلند شد و رفت توی آشپزخونه. آخر اون رابطه، وقتی از نظر روحی دیگه قشنگ به *گا رفته بودم و اشکم بند نمی اومد و تنها دلیلی که خودکشی نمی کردم این بود که جراتشو نداشتم، هی ازم می پرسید که چمه. ازم می پرسید آیا کسی رو دوست دارم؟ هیچ وقت جوابش رو ندادم. یعنی ترجیح می دادم بمیرم توی درد خودم ولی به آدمی که نگاهم هم حتی نکرده و پاشده رفته توی آشپزخونه چیزی نگم.
رابطه جدیدم رو که شروع کردم بهش گفتم. چطوری شد؟ شبا دیر می رسیدم خونه و مامانم همیشه ساعت از نه که بگذره زنگ می زنه به تلفن خونه که ببینه رسیدم یا نه. هی پرسید که دیر که می رسی کجایی؟ با کی هستی؟ همون موقع ها بود که زد و دلم درد گرفت و رفتم بیمارستان و آپاندیسم رو می خواستن عمل کنن و مامان و بابا خودشون رو رسوندن بیمارستان و منو داشتن می بردن اتاق عمل و بابا نمی تونست بره دنبال کارای بیمه. دوست پسرم زنگ زده بود که قبل عمل باهام خدافظی کنه که بابام گفت به این دوستت میگی بره دنبال بیمه؟ اینجوری شد که اینا همدیگه رو دیدن. بعدش فکر کردم بذار مامانم در جریان رابطه مون باشه. حالا چند روز پیش که میگم ف هنوز چیزی به خانواده ش نگفته بهم میگه واسه اینه که شرم و حیا داره. اون شرم و حیا بخوره توی سر من که بمیرم و تو راحت شی. خودت دوست داری که ازت مخفی کنم زندگی م رو. خودت دوست داری که واسه ت ژست زاهدانه بیام که ف هیچوقت نمیاد اینجا.
عصبانی ام. دارم به این حباب شکسته ی آرامشم نگاه می کنم و عصبانی ام.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ توسط نگار
جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
اصلن از صبح حالم، حال ساری گلین صمدوف بود. خبر مرگش را ساعت دو نصفه شب بهم دادند. دراز کشیده بودم توی تخت و خبر مرگ را شنیدم و تکان نخوردم. خالی ِ خالی ِ خالی. هفته ی پیش بود که نشسته بودم و گریه می کردم و گفتم که آرزو می کنم زودتر بمیرد و راحت بشود.
خبر مرگش یکهو خالی ام کرد. حالا باورم نمی شود. تصور اینکه دیگر وجود ندارد خیلی سخت و دردناک است. تصور اینکه آن همه مهربانی و گرمی و شوخی دیگر وجود ندارد. برای تدفین نرفتم. دوست نداشتم ببینم که می گذارندش توی زمین سرد آن قبرستانی که ازش متنفرم. که دو تا از عزیزترین آدمهام را هم قبل از این کشیده بود توی خودش.
می خواهم آخرین تصویرم ازش توی حیاط همان خانه ی قدیمی باشد. با حوض بزرگ لاجوردی پر از آب. تابستان . با کندوهای زنبور گوشه ی باغچه. با انباری پر از پیاز و سیب زمینی و ترازوی قدیمی سنگی. با درخت ها و گل ها. با او که نشسته توی ایوان با کاسه ی پر از هندوانه و صدام می کند که بروم بنشینم و هندوانه بخورم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ب.ظ توسط نگار
پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
پنجشنبه نوشت
خلاصه در راستای دستگاه خریدن ما در کلینیک، که شما در جریانش نیستید ولی خلاصه اش اینکه ما کل خارج و داخل را گشته ایم و با پولی که میخواهیم خرج کنیم چیز به درد بخوری پیدا نکرده ایم. دیروز یک شرکت گمنامی در همین مشهد واقع در ایران خودمان پیدا کردیم که دستگاه مربوطه را داشت. رئیسمان زنگ زد و صبحت کرد و یک مقداری اطلاعات گرفت و قرار شد اطلاعات تکمیلی را به آدرس رئیس ایمیل کنند و من داشتم می رفتم و رئیس را چند بار قسم دادم که ایمیل را برام فوروارد کند. حالا صبح امروز ایمیل فورواری به دستم رسیده و اصلن حال و حوصله ی باز کردنش را ندارم. یعنی باز کرده م و یک فایل اتچ شده دارد به حجم 687 کیلو بایت که اگر ورد باشد یعنی خیلی زیاد صفحه و من حال خواندش را ندارم و بنابراین دانلودش نکرده م هنوز.
سه شنبه داشتم از سر کار برمی گشتم، چشمم افتاد به یک موسسه ای نزدیک خانه ام(پیاده یک ربع راه) و رفتم توش سر و گوش آب دادم و محض تفریح یک فرم تقاضای کار پر کردم و یکهو همان لحظه گفتند بیا برای مصاحبه و خوششان آمد و گفتند فردا بیا امتحان عملی بده. گفتم وقت ندارم. پنجشنبه می آیم. امروز که پنجشنبه بود رفتم و امتحان عملی دادم و خوششان آمد و گفتند بیا کار کن. حقوق درخواستی م خیلی بالا بود روز اول. امروز گفتند فلان قدر بهت می دهیم. پایین تر از درخواست خودم بود ولی هنوز هم خیلی بالاتر از حقوق الانم است. گفتم روش فکر می کنم و بهتان خبر می دهم.
جای درست و درمانی به نظر می رسد. نزدیک خانه ام است. شیک و تمیز است. مدیرهاش یک خورده افه و ادا دارند ولی می شود تحمل شان کرد. مشکل این است که هیچ وقت خالی ندارم.
گفته ام هفته ی دیگر خبر می دهم. انگار که مثلن قرار است تا هفته ی دیگر وقتم باز شود.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳٥ ب.ظ توسط نگار
دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
همیشه احساسی که نسبت به خودم دارم اینه که آدم جالبی نیستم. یعنی چیز جالبی ندرام که آدمها رو جذب کنه.مسئله مهم هم اینه که من اصولن از دیده نشدن و نامرئی بودن خوشم میاد. جایی که بعد از ظهرا توش کار می کنم یه جای خیلی بزرگ و شلوغیه. حدود صد تا همکار دارم ولی دلم میخواد نامرئی باشم. بیام و برم و کسی منو نبینه. دوست داشتم البته همیشه کارای بزرگ بکنم توی زندگی م ولی هیچکی ندونه اون کار بزرگه رو من کردم. بعد هی ف بهم میگه تو اعتماد به نفست پایینه. ولی خب به نظر من این ربطی به اعتماد به نفس نداره. یعنی من اتفاقن اعتماد به نفسم خیلی خوب و متوسط و واقع گرایانه ست و با همین واقع گرایی هم به خودم نگاه می کنم و در خودم چیز جالبی که دیگران رو جذب کنه، یا مشتاق کنه که با من معاشرت کنن یا بخوان بهتر بشناسن منو یا چیزای بیشتری در موردم بدونن نمی بینم. بعد هر چند وقت یه بار که این توجه و علاقه رو در آدما می بینم خیلی تعجب می کنم. حالا اگه از طرف یکی از دوستا یا همکارام باشه باز تعجبم کمتره. ولی امروز قشنگ داشتم شاخ در می آوردم که دیدم میم داره ازم سوال می پرسه در مورد خودم. میم یه خانوم چهل و پنج ساله س که پزشکه و متخصص زنانه و خب طبیعتن مثل هر آدم دیگه ای از این تیپ خیلی خیلی سرش شلوغه و هزار و یه دونه مشکل و گرفتاری داره و در ضمن پول میده و میاد موسسه که اون حرف بزنه ولی امروز هی ازم سوالای بامزه می کرد در مورد خودم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ توسط نگار
یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
روزمره
اصولن بدی تعطیلات طولانی مدت همینه. بدی ش اینه که خیلی خوبه. بعدش که تموم میشن آدم حس برگشتن به زندگی عادی رو نداره. حالا من کلن یکشنبه ها بیکارم. یعنی خودمو بیکار کردم و میشینم به کتاب خوندن و مطالعه و کارای عقب افتاده. صبحاشم که میرم باشگاه. بعدن امروز صبحی بیدار شدم و حس باشگاه رفتن نبود. باز گرفتم خوابیدم. حالا واقعیت اینه که خیلی خوب میشه اگه بتونم همت کنم و برم تا همین بانک نزدیک خونه و یه حساب باز کنم. بعدش برم تا این مغازه کامپیوتریه و یه وبکم بخرم و یه سری خورده کاری های دیگه ولی اصن هرچی نیگا می کنم در خودم توان بیرون رفتن نمی بینم. ناهارم دارم و فعلن نیازی هم به غذا پختن نیست. یه کاری رو شروع کرده بودم از یه ماه پیش. یعنی از یه ماه پیش هی در موردش مطالعه می کردم و یادداشت برمی داشتم اینا. بعدن اون هفته ای تصمیم گرفتم که بی خیالش بشم. یعنی هی که بیشتر می خوندم و جلو می رفتم بیشتر می دیدم که عملی نیست. بعدن دیروز ف باز نظرمو عوض کرد و بازم میخوام بشینم روش کار کنم. کار یه چیز سه قسمتیه. در مورد قسمت اولش خوندنی هام تموم شده. قسمت دوم رو هم خیلی خوب جلو رفتم و الان نیتم اینه که تا امشب تمومش کنم.
یه زنگ هم باید به مسعود بزنم.
بعدنی تکراری میشه اگه باز در مدح و ستایش وبلاگای روزانه نویسی بخوام برم بالای منبر ولی خب الان تا پله ی چهارم منبره بالا رفتم پس بذارین اینم باز بنویسم که من عاشق وبلاگای روزانه نویسی ام. یعنی به نظرم باید یه همبستگی ای باشه بین دوست داشتن وبلاگای روزانه نویسی و دوست داشتن سریال. بعدن هم به همون تناسب هم سلیقه به سلیقه داریم دیگه. یکی میشینه فارسی وان نیگا می کنه، یکی می شینه گریز آناتومی نیگا می کنه. الان می دونم مقایسه هه خیلی تناسبی نداشت چون اولی اسم یه کاناله و دومی اسم یه سریال. حالا ایشالا که خودتون فهمیده باشین منظورم چیه.
بیاین یه لطفی بکنین بهم، یه سری وبلاگ روزانه نویسی خوب معرفی کنین. ازینا که زندگی معمولی آدمای معمولیه ولی آدماش بلدن چطوری روزمره هاشون رو روایت کنن.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ توسط نگار
سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
روزمره
مسئله ی خیلی مهم این روزهام، انگشت وسطی دست راستم است. همان انگشتی که اگر توی خیابان کسی از راه دور بهم متلک بپراند یا راننده ای برام چراغ بزند بهش نشان می دهم. هفته ی پیش، توی باشگاه، داشتم مبارزه می کردم و حریفم آمد لگد بزند و من رفتم که پاش را توی هوا بگیرم که انگشت وسط برگشت. حالا هنوز بعد از یک هفته درد میکند. بعد شما به من بگو برو دانشگاه، لیسانس علوم قرآن و حدیث بگیر، می روم، بگو برو دکتر، نمی روم.
خانه ام کثیف است. رسمن. بعد حوصله ی تمیز کردنش را ندارم. هال را تمیز کردم امروز بعد از ظهر ولی آشپزخانه و ظرفهای نشسته و اتاق خواب با کل محتویات کمد لباسها که کف ش پهن شده مانده اند. از حمام بگذریم که نمی دانم کی همت شستنش را پیدا کنم.
از هومن یک فیلم روسی گرفته ام، تماشایش را گذاشته ام برای آخر هفته. بعد هومن دارد خودش را می کشد که آدرس وبلاگم را بگیرد، بهش نمی دهم. بعد الان بعید نیست که از دیشب که فیلمه را داده بهم، بیاید توی گوگل بزند: هومن+فیلم روسی+ وبلاگ.
یک اعترافی بکنم همینجا: امروز مچ خودم را توی باشگاه گرفتم در حالیکه داشتم وزنه های آدمها را چک می کردم. یعنی اینچنین آدم چیپی شده ام که یواشکی دید می زنم که هر کسی هر دستگاهی را با چه وزنه ای می رود و اگر وزنه اش از من سنگین تر باشد حسودی می کنم. خب، این هم به لیست حسادت هام اضافه شد. من حسودی می کنم به یک. آدمهایی که از من باهوش ترند. دو. دخترهایی که موی کوتاه دارند. سه.آدمهایی توی باشگاه که دستگاه را با وزنه ی سنگین تر از وزنه ی من می زنند.
حرف باشگاه شد: آقا دت آکوارد مومنت که دراز کشیده ای روی زمین و کف پاهات را تکیه داده ای به دیوار و دراز نشست می روی و بعد از دراز نشست چهل و پنجم از خستگی ولو می شوی روی زمین و بعد از چند ثانیه به خودت می آیی و می بینی خیره مانده ای به پاهای خوش تراش دخترک روی تردمیل.
وقت امتحان های پایان ترم هم شده و ف امروز اولین امتحانش را داده و قرار است بیست بشود. بعد بست نشسته خانه خودش و درس می خواند، من براش ایمیل های تقویت روحیه می فرستم.
همین. خبر جدیدی نیست.
پ.ن: کسی شماره ی مطب دکتر مجد (روانپزشک) را دارد؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۸ ب.ظ توسط نگار
سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
حقیقتش این است که خود جدیدم را دوست دارم. خود جدیدم چه شکلی ست؟ هارش است. یاد گرفته است که گاهی اوقات بهش بربخورد. ناراحت بشود. به دل بگیرد. قهر کند و کوتاه نیاید. خود جدیدم به خودش احترام می گذارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٥ ب.ظ توسط نگار
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
بعد یک وقتهایی آنقدر شاد و سرشار از شور زندگی هستی که ساعت ده شب از کار برمی گردی خانه و با همان مانتو و مقنعه می روی توی آشپزخانه و می ایستی به شام پختن.
یک وقتهای دیگری آنقدر شکسته و غمگینی که می رسی خانه، شام توی یخچال داری ولی با همان مانتو و مقنعه می خزی توی تخت و می خوابی.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ توسط نگار
سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
یک سری دخترهای بی آرایش و بی حواس و با ابروهای برنداشته و موهای رنگ نکرده هستند که همیشه من را مجذوب می کنند. یکجور زیبایی بکر و بی نیازی دارند.
خودم هم البته بیشتر اوقات آرایش ندارم و شاید سه ماه یکبار بروم آرایشگاه برای تمیز کردن ابروهام. موهام را اعتراف می کنم که چند ماهی ست رنگ کرده ام ولی د پوینت ایز که هر وقت که آرایش می کنم و به خیال خودم خوشگل می شوم و می روم بیرون، یکی از همین موجودات را می بینم و کل حال خوبی که از آرایش کردن بهم دست داده بوده، یکهو ناپدید می شود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ب.ظ توسط نگار
چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
....
صبح بیدار شدم. نمی دانستم چطور. فقط یادم هست که موبایلم توی دستم بود، ساعت شیش و ربع را نشان می داد. بعد با خودم فکر کرده بودم، با همان منطقی که آدم خسته می تواند ساعت شیش و ربع صبح داشته باشد، که الان وقت بیدار شدن نیست، بخواب تا آلارم موبایل زنگ بزند. دفعه بعدی که بیدار شدم یکهو یادم افتاد که خودم دیشب موبایل را روی شیش و ربع کوک کرده بودم. ساعت شده بود شیش و نیم. پریدم توی حمام. دوش گرفتم و صبحانه خوردم و ظرفهای غذا را گذاشتم توی کیفم و شلوار سفید و گشاد تکواندوم را مچاله کردم روی ظرفهای غذا و دویدم سمت باشگاه. مریض و سرماخورده بودم البته و تمام تنم درد می کرد و دیروز هم توی تایم بدنسازی م، همه ی وزنه هام را دوبرابر کرده بودم و بدن درد دیگر امان نمی داد. به مربی م گفتم که کار نمی کنم. دو نفر کلن آن وقت صبح بیشتر نمی آیند باشگاه. من و یک دختر به اسم مهشید و مربی. من فقط می ایستادم تا مهشید فن ها را روم اجرا کند و براش میت نگه می داشتم که لگد بزند.
خلاصه که هفت و نیم باید باشگاه باشم، تا هشت و نیم، بعد می دوم و می روم سر کار. تا یک. بعد می دوم و می روم سر آن یکی کار، تا نه و نیم شب. بعد می آیم خانه. خسته هم می شوم. یک روزهایی ساعت شیش بعد از ظهر مثلن، سرم را می گیرم بالا و باورم نمی شود که هنوز تا نه و نیم، سه ساعت و نیم دیگر باقی مانده باشد.
یادم هست پارسال تابستان بود. اوئل تابستان رابطه ام را با مردی که در حد مرگ عاشقش بودم قطع کرده بودم چون خیال می کردم آدم نباید در حد مرگ عاشق کسی باشد. اصلن نباید حالش طوری باشد که وقتی بگوید عشق، توی همان جمله هم بگوید مرگ. فکر می کردم که باید توی رابطه خوشحال بود و من توی آن رابطه خوشحال نبودم. توی آن رابطه خوشحالی م را از دست داده بودم. بعد قطع رابطه کردم و تابستان شروع شد. کارم را هم از دست داده بودم. باقی اش را می توانید تصور کنید. آدمی که بیکار شده و بی پول، توی افسردگی عاشقی و برک آ پ بعدش. تازه هم از خوابگاه رفته بودم خانه ای که الان توش هستم و تمام روز تنها بودم. می نشستم وقتم را با فرندز تماشا کردن می گذراندم. بعد یک قسمتی ش بود، همه نشسته بودند توی کافی هوس، توی همان قهوه خانه شان، خیلی هم خوش می گذشت، بعد راس، یکی از شخصیت های مرد داستان بلند می شد و می گفت که دوست دارم بمونم پیش تون ولی باید بچه م رو ببرم پارک، یا همچین چیزی و بعد بلند می شد و خداحافظی می کرد و می رفت.
این شد حسرت بزرگ زندگی من. اینکه غمگین نباشم. تنها نباشم. سرم شلوغ باشد و عین یک آدم ِ بزرگ ِ بالغ، به بقیه بگویم که نمی توانم به فلان برنامه فان برسم، چون کار دارم. حالا هروقت که خسته ام، که سرم شلوغ است، که دعوتم می کنند جایی، دعوتم می کنند سفر و نمی توانم بروم چون مرخصی ندارم یا کار عقب افتاده دارم که باید انجام شود، تا می آیم خسته شوم یا غصه بخورم یاد آن روز توی تابستان پارسال می افتم و یکهو حداقل توی دلم یک لبخند رضایت گنده می زنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٤ ق.ظ توسط نگار
